جوکهای خفن عکس جالب مطالب جذاب
این وبلاگ توسط علی هک شده است
آی دی:joker_warpdj
تركه ساعت سه نصفه شب مست و پاتيل ميرسه در خونه، هركار ميكرده نميتونسته كليد رو بكنه تو قفل در
.تركه ميخوره زمين،
...هوا ميره، نميدوني تا كجا ميره!!!!!!!تركه پشتش ميخواريده، هركار ميكرده دستش نميرسيده
.... ميره رو صندلي!!!از تركه ميپرسن
: چرا ترك شدي؟ ميگه: ايلده نمره منفي داشت!!!تركه به رحمت خدا يك دونه موهم تو كلش نبوده
. يك روز ميره سلموني، ملت همه پوزخند ميزنن، ميگه: چيه؟ اومدم آب بخورم!!!تركه ميرسه به يه هيئت
, از يكي جلو در ميپرسه, آقا اينها اين تو چي كار ميكنن؟ يارو ميگه: اينها ده روز سينه ميزنن! تركه ميگه: اي بابا, ايلده كنترات بده 3 روزه ميزنيم!!!اصفهونيه و رشتيه و تركه با هم يكجا كار ميكردن
. يك روز ساعت ناهار, اصفهونيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه قورمهسبزيه, ميگه: اااي بازم قرمه سبزيِس! اگه فردا باز قورمهسبزي باشه، من خودمو از اين برج پرت ميكنم پايين! بعد رشتيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه كله ماهي داره .. اونم شاكي ميشه، ميگه: ااووو! اگه فردام همين باشه منم خودمو پرت ميكنم پايين! آخري تركه ظرف غذا رو باز ميكنه، كوفته داره.. حالش به هم ميخوره، ميگه: ايلده اگه منم اين ظرفو فردا باز كنم ببينم كوفتهس.. خودمو پرت ميكنم پايين! خلاصه فردا سه نفري ميان سر كار و در غذاها رو باز ميكنند و از قضا هر سه تا تكراري بوده، اينها هم خودشون رو پرت ميكنند پايين! باري، پليس مياد واسه تحقيقات و بازجوه خِـرِ زناشون رو ميگيره كه نقصير شماهاست! زن اصفهونيه ميگه: جناب سروان من نميدونستم, تو خونه هم هروقت قورمهسبزي درست ميكردم ميخورد غر نميزد! زن رشتيه ميگه: اووو! تو رشت همه كله ماهي ميخورن، من روحمم خبر نداشت اين دوست نداره. زن تركه ميگه: جناب سروان به ولله من يه هفته بود خونة مادرم بودم, اين خودش واسه خودش غذا درست ميكرد!!!تركه تولدش رو تو يه مدرسه برگزار مي كنه
!از ترکه می پرسن
: می دونی پل رو برای چی می سازند؟تركه مي افته تو جزيره آدم خورا، آدم خورا ميگيرنش، رئيسشون ميگه
: اينا رو پوستشون رو ميكنيم باهاش قايق درست ميكنيم.ترکه دلش میگیره محلول لوله بازکن میخوره.
- آهنگ مورد علاقه در قزوین :عزیزم بگو بر میگردی.
به غضنفرميگن 14 معصوم رو ميشناسي؟ ميگه آره. ميگن يکي يکي نام ببر. ميگه والا اسمن که نه.
از نظر ترکها فرق بین حادثه و فاجعه چیه ؟
حادثه یعنی اینکه ۱۰۰۰ تا ترک در یک کشتی غرق بشن.
فاجعه یعنی اینکه هر ۱۰۰۰ تا شون شنا بلد باشن.
) از تركه ميپرسن نظرت راجع به زندگي چيه ؟ ميگه مربع زندگي سه ضلع دارد ايمان و تقوا .
بسيجي رييس فدراسيون شطرنج ميشه شاه رو بر ميداره جاش امام رو ميزاره .
از تركه كه قهرمان شنا بوده ميپرسن شما از كجا شروع كردين ميگه والا ما از زمينهاي خاكي .
به تركه ميگن تو شهرتون آثار باستاني دارين ميگه نه ولي دارن ميسازن.
-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
به یه تركه میگن : راسته شما به خر میگین داداش میگه آره داداش
تركه میره آمپول بزنه میره تو درمانگاه پیش پرستاره میگه خانم من اومدم آمپول بزنم پرستاره نگاه میكنه میبینه پنی سیلین هستش میگه آقاشما آخرین بار كی پنیسیلین زدین ؟ میگه دیروز پرستاره میگه خیلی خب آمپول رو میزنن و تركه غش میكنه حالش بد میشه و .... بعد از اینكه حالش رو جا میارن پرستاره با عصبانیت میگه مرتیكه مگه نگفتی دیروز پنی سیلین زدی تركه : آره ولی دیروز هم همینجوری شد
از ترکه میپرسن شیشه چه جوری ساخته میشه میگه به پشم شیشه واجبی میزنن
ترکه زنش دو قلو می زاد به دکتره میگه: دکتر ارزون حساب کن جفتشو ببرم!!!
تركه میره پیتزا فروشی، میگه: ببخشید پیتزا بزرگ چنده؟ یارو میگه: 2000 تومن. تركه یكم بالا پایین میكنه، میگه: پیتزا متوسط چنده؟ یارو میگه: 1000 تومن. باز تركه یوخده با پولای جیبش ور میره، میگه: پیتزا كوچیك چنده؟ یارو میگه: 700 تومن. تركه دست میكنه تو جیبش یك صد تومنی درمیاره، میگه: قربون دستت داداش، یك جعبه اضافه به ما بده!
تركه میره مسابقه بیست سوالی، رفقاش از پشت صحنه بهش میرسونن كه: جواب خیاره، فقط تو زود نگو كه ضایع شه. خلاصه مسابقه شروع میشه، تركه میپرسه: تو جیب جا میگیره؟ میگن: نه. تركه میگه: بابا این عجب خیار گندهایه!
ماشین تركه رو تو روز روشن، جلو چشماش میدزدن، رفیقاش میدون دنبال ماشینه و داد میزنن: آااای دزد! بگـــیـــرینش! یهو تركه داد میزنه: هیچ خودشو ناراحت نكنید.. هیچ غلطی نمیتونه بكنه! رفیقاش وامیستن، میپرسن: چرا؟ تركه میگه: ایلده من شمارشو برداشتم!
زن تركه حامله میشه، میرن دكتر. دكتر یك معاینه میكه به تركه میگه: خانم شما حامله نیستن، این فقط بادِ شكمه. تركه هم دست خانوم رو میگیره و برمیگردن خونه. بعد از یك ماه شیكمه زنه كلی میاد بالاتر، دوباره پامیشن میرن دكتر، دكتره بعد از معاینه میگه: عرض كردم كه، خانم شما حامله نیستن، این فقط باد شكمه! خلاصه چهار پنج ماه، هی شكم زنه میومده بالا و بالاتر و هی دكتر میگفته این فقط باد شكمه. آخر تركه شاكی میشه،كیرش رو در میاره میگذاره رو میزِ دكتره، میگه: ببخشید آقای دكتر، اگه میشه اینو یك معاینه كنید، ببینید ....یره یا تلمبهست؟!!!
تركه رو به جرم سرقت محاكمه میكنند، میگن طبق حكم شرع باید یك دستشو قطع كنیم. میان دست راستشو قطع كنند، میبینند روش با خال كوبی نوشته: مرگ بر آمریكا! میگن این دستو كه نمیشه قطع كرد... میرن دست چپش رو قطع كنند، میبینن نوشته: مرگ بر اسرائیل! میگن ای بابا این دستم كه صلاح نیست قطع شه. خلاصه هرجاشو میان قطع كنند، میبینن یك شعار انقلابی روش خال كوبی شده، تا اینكه میرسن به ...یر تركه، میبینن روش نوشته: جاكوزی! میگن: كس خل نگاه كن چی نوشته! همینو ببرین! یهو تركه میگه: جناب سروان دست نگه دارید! این وقتی خوابیدس این ریختیه، وقتی پاشه میشه: جنگ جنگ تا پیروزی!!!
تركه زن میگیره، شب اول تو حجله تا میان مشغول شن یهو عروس سكته میكنه میمیره! تركه خیلی ناراحت میشه، میگه: بابا اینكه نشد، اینهمه خرج كردیم و حالا یك دور هم حال نكنیم خیلی ستمه! میكنیم، به ملت میگیم بعد از كار مرد! خلاصه مشغول میشه، همچین كه نوك كار فرو میره یهو زنه شكه میشه و بلند میشه میشینه. تركه میزنه تو سرش شروع میكنه بلند بلند گریه كردن! عروسه میگه: بابا من زنده شدم، باید خوشحال باشی، چرا گریه میكنی؟ تركه وسط همون گریه زاریش، میگه: بابام! عروسه میگه: بابات چی؟ باز تركه میكوبه تو سرش، میگه: بــــابـــام! عروسه میگه: خوب بابات چی؟! تركه میگه: اگه میدونستم نمیگذاشتم بمیره!!!
اگر کسی می گوید که برای تو می میرد دروغ میگوید!!! حقیقت را کسی میگوید که برای تو زندگی می کند
-----------------------------------
تنها كساني كه مارا ميرنجانند. عزيزاني هستند كه هميشه كوشيده ایم از ما نرنجند.
------------------------------------
پس از آخرین دیدار با دوستانت یادت باشد که ، به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
----------------------------------------
سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني
-----------------------------------
اگر هميشه همان کاري را که انجام داده ايد تکرار کنيد ، چيزي بيش از آنچه تا کنون به دست آورده ايد، به دست نخواهيد آورد.
-----------------------------------------
بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که
.خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است
.بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است
-----------------------------------
خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد بدون جلب توجه متفاوت باشيد.
-------------------------------------------
در پناه حضور سبز تو ، طوفان غم ، مرا جا می گذارد . در کنارت ژرفای آرامش را احساس میکنم و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمی دهد
---------------------------------
اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ، به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد ...
-------------------------------------
اگر مي دانستي چه قدر دوستت دارم
هيچ گاه براي آمدنت باران را بهانه نمي کردي
رنگين کمان من!!!
مرد- بخور، يه ذره بخور ديگه
زن- نه دوست ندارم، حالم بد ميشه
مرد- بخور، به خدا تميزه تازه شستمش
زن- ميگم دوست ندارم، اصرار نکن
مرد- حالا تو بخور، اگه بخوري من حال ميکنم
زن- اگه نخورم چي؟
مرد- د بخور ديگه، اين همه واسش توي حموم زحمت كشيدم كه تميز شه تا تو بخوريش، تو بخور، جاي دوري نميره، بخور عزيزم
زن- خوب آخه بدم ميياد، چندشم ميشه، اصلا از تصور اينكه بزارمش توي دهمن حالم بد ميشه، ميترسم دلم درد بگيره آخه
مرد- نه نترس، اولش اينطوري، يه خورده كه بخوري عادت ميكني، بيشتر زنها ميخورن چرا چيزيشون نميشه پس؟
زن- غلط کردن بقيه زنها، من با بقيه فرق دارم
مرد- حالا تو هم بخور که مثل بقيه بشي، آفرين خوشگلکم. بخور عزيزم
زن- اگه يک کمي نمک بهش بزني شايد بخورم.
مرد- چشم عزيزم نمک هم ميزنم، بيا اينم نمک
زن- ببين ميدوني چيه من اصلا دلم بر نميداره بخورم. بيا و از خيرش بگذر، من بخورش نيستم، بابا صد دفعه گفتم به جاي كله پاچه حليم درست كن صبحانه بخوريم. خوب خوشم نميياد. ميگي چيكار كنم.
مرد- اصلا نميخوري نخور به ... چپ سرندي پيتي، همش رو خودم ميخورم. تو هم ...... گشنه كه بموني حاليت ميشه يه من دوغ چقدر پنير ميده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نتيجه گيري اخلاقي: اون خانومهايي كه يه جوراي ديگه فكر كردن مطمئن باشن كه مشكل اخلاقي دارن. در اولين فرصت خودشون رو به يه روانكاو معرفي كنن.
نتيجه گيري عاطفي: بابا خوب دوست نداره بخوره يه چيز ديگه بهش بديد كه دوست داره !!!!!!!
نتيجه گيري فمينيستي: مرد غلط مي كنه روي حرف زنش حرف بزنه. اصلا مرد غلط مي كنه حرف بزنه
"حافظ"
---------
ناگهان پـــــرده بر انداخته...." ای ، یعنی چه؟"(!)
مست از خانه برون تاخته..." ای ، یعنی چه؟"(!)
عشق شون پت ، وَزده چنبـــــــره بر زندگيـم
سهم دل ، خشکه نپرداخته!..."اي يعني چه؟!"
اي کَيانـــــــــوش که با مـــــا وَزده شطرنجي
شـده چُلمنگ و فقط باخته!..."اي يعني چه؟!"
نَوَديدي کــــه "سحـــــــرناز" به روي "ليلــون"
باز هم خنجـــــر خود آخته؟!..."اي يعني چه؟!"
وا وَکن چشم و وَبين گرد نخــود چي فوکولَه!
کــار ِ اي "دو برره" ساخته!..."اي يعني چه؟!"
"بوالفضول الشعـــرا" حافظ طنز است و "بگور"
پيش او لُنـــگ وَ يَنــــداخته!..."اي يعني چه؟!"
**
هر که پنداشت تــو تعريف ز طنـــــزت فوکولي!
فعل معکــــوس تو نشناخته!..."اي يعني چه؟!"
========================
(طنزی که هم اینک به دستمان رسید...!)
دوبیتی های برره ای...این بار از خودمان(!)...
زنخدون تــو چال اسکندرون بید!
دل مو کلّـه پا گشته در اون بید!
دو من گرد نخـودمصرف وَِکردم
فراق شون پتت نئشه پرون بید!
***
ز عشقولی منـــو ویلون وَکردی!
ز غم عیـــــن نی قلیون وَکردی!
همه وزن دوبیتی هامو، چُلمنگ!
"مفا لیلـون مفا لیلـون" وَکردی(!)
بوالفضول الشعرا
انشا... که اومده اگه این طوره نظر یادتون نره؟؟؟؟؟؟
اكبر آقا و زنش عفت خانم بالاخره با هم قرار گذاشتند در امور منزل هم، سياست موازنه را به كار ببرند. آقا يك كلفت خوشگل به خانه آورد و خانم هم يك نوكر خوشآندام و گردن كلفت استخدام كرد و حقير از همين حالا از شما خواهش ميكنم اين رسوايي را با حسن نيت تلقي بفرماييد. چون وقتي در محيط خانه، هم آزادي و هم دموكراسي! برقرار شد آن چيزهاي جزئي! و بياهميت را بايد زير سبيلي در كرد و بيخود سوءظن به خاطر راه نداد...!
باري... صحبت سر خدمتكار خوشگل و نوكر خوش اندامي بود كه اكبرآقا و زنش به خانه آوردند. اكبرآقا عقيده داشت كه فقط نظرباز است ولي آنها كه امتحان كردهاند ميگويند: نظربازي بالاخره به دست اندازي منتهي ميشود چون تصديق ميفرماييد عقربه زمان هيچوقت به عقب بر نميگردد. اول نظر بازي است بعدش چشم اندازي و دست آخر دست درازي...
به زودي بين اكبر آقا و فاطمه، خدمتكار تازه وارد روابط حسنه و مرضيه برقرار شد از آن روابطي كه در خيلي از خانوادهها بين آقا و كلفت برقرار است. اين كثافتكاريها را غير از دلهگي و هيزي نميتوان نامي نهاد. معلوم نيست زن شرعي و شريك زندگي انسان چه چيز كم دارد كه او را بگذارند و به دنبال خدمتكاري كه گيسهايش دودزده است و دستهايش ترك خورده، بدنش بوي عرق و پيازداغ ميدهد لهله بزند...
از آن طرف عفت خانم از روي غيظ و از لحاظ موازنه و يا عمل متقابله با كريم (نوكر تازه وارد) گرم ميگرفت ولي البته دامن عفافش آلوده نشده بود. چون اين دختران حوا براي تلافي گاهي به عمليات خطرناكي دست ميزنند كه ظاهرش خيلي زنندهتر از باطن آن است!
اكبرآقا بارها تصميم ميگرفت كريم را از خانه دست به سر كند ولي فكر ميكرد به محض جواب كردن او خانم هم فاطمه را با اردنگي بيرون خواهد اندات و بعد عشق به فاطمه را با تتمه غيرتي كه در خود سراغ داشت در ترازو مينهاد و مثل هميشه ميديد كفه غيرت خيلي پاره سنگ ميبرد!! بعد از همه اينها حس ميكرد: تازگي زنش را هم خيلي دوست دارد چون... پالانش كج شده است!!
تعجب نفرماييد. خيلي از مردها وقتي زن خود را مورد توجه ديگران يافتند آنوقت تازه عشقشان ميجنبد و خانم در نظرشان عزيز و خواستني جلوه ميكند و اگر علت آن را بپرسيد نخواهند توانست يا نخواهند خواست جواب قانعكنندهآي به شما بدهند ولي حقير ميتوانم بجاي آنها جواب مشكل شما را بدهم اما اينجا تنها نيستم مقاله است نه كنار بخاري و زير كرسي...
من اگر نتوانم ضمن مقالات فكاهي خود اقلا دو سه پند به شما بدهم قلمم را خواهم شكست (قلم پايم را عرض نميكنم!) ملاحظه ميفرماييد امروز وضع زندگي خانوادگي و روابط زناشويي در اجتماع بيبند و بار ما در بعضي موارد تا چه اندازه شرمآور و نگفتني است!
همه رسوم و قواعد و نجابت از ميان برخاسته. خانم و آقا به تبسمي شيرين و اطمينان بخش دوستان نرينه و مادينه خود را به يكديگر معرفي ميكنند و چون قلبشان پاك! است هيچگونه سوءظني صفاي روحشان را مكدر نميسازد!
پروفسور باستان شناسي كه پيش از ظهرها در اتاق پيانو به خانم تعليم! ميدهد، تازه پشت لبش سبز شده و استاد فلسفه كه ضمنا ادبيات دوره مغول را هم به خانم تدريس! ميفرمايند، امسال بيست سال دارند و آقا هم تعجب ميكند كه جوانهاي امروزه چه زود پروفسور! و استاد در ادبيات و فلسفه! از آب در ميآيند و البته متوجه هستند اينها همه حسن نيت است!...
ماهها به تندي ميگذشت و اكبرآقا هر نيمه شب هنگامي كه گمان ميبرد عفت خانم در كنارش غرق خواب شيرين است از لحاف خارج ميشد و به اتاق فاطمه ميرفت. معلوم نيست تاريكي چه خاصيت عجيبي دارد كه اگر در شب مادر فولادزره را هم به آغوش انسان بياندازند همچو حور بهشتي لذت ميبخشد! مثل اينكه تاريكي چاشني لذيذ و سكرآوري در خود نهفته دارد و اكبرآقا به دنبال اين لذت پرگناه شبانه مثل گربه دزد، بيصدا و محتاط از كنار همسر خارج شده به سراغ شكار خانگي ميرفت.
عفت خانم يك نيمه شب بيدار شد و شوهرش را در كنار خود نيافت و بلافاصله فهمين آقا به دنبال شكرخوري شبانه به اتاق فاطمه پناه برده است. با اينكه از شيطنتهاي آقا كم و بيش خبر داشت ولي از اين خيانت آشكار از فشار خشم و غضب و غيرت و حسد خون در عروقش به جوش آمد. چند بار تصميم گرفت همان نيمه شب بر سر عاشق و معشوق گناهكار تاخته و رسوايشان كند ولي خودداري كرد و در حاليكه ملافه لحاف را ميجويد نقشه مضحك و عجيبي كشيد و البته ملتفت هستيد وقتي زني خشمگين و سليطه در رختخواب آن هم در نيمه شب تصميمي گرفت و نقشهاي كشيد از آن نقشههاست كه كمتر «قاسم كوري» از آب درميآمد!
شب بعد عفت خانم خود را به كسالت زد و بلافاصله بعد از شام به آشپزخانه رفته و فاطمه را خانه خواهرش فرستاد و كاملا مواظب بود كه آقا از غيبت او مطلع نشود و بعد به بهانه كسالت در يكي از اتاقها به تنهايي خوابيد.
ساعتي بعد هنگامي كه چراغ اتاق اكبرآقا خاموش شد عفت خانم به عجله و بيصدا از اتاق خود خارج شده و به اتاق فاطمه رفت و در رختخواب جگري رنگ و وصلهخورده او دراز كشيد.
نيم ساعت بعد صداي پاي خفيفي به گوشش رسيد و در باز شد. شبحي بين دو لنگه در ظاهر گشت و بلافاصله صداي ملايم مردي گفت: فاطي جون...! و عفت كه در لحاف خدمتكار خفته بود و قلبش به شدت ميطپيد صداي شوهرش را شناخت و به آهستگي پاسخ داد: جوني... جون...! و اكبر آقا كه با زيرشلواري بنددار حتي در تاريكي هم هيكلش مضحك و خندهآور بود با يك خيز كه به جفتك شبيهتر بود خود را در آغوش فاطمه قلابي انداخت و او را در آغوش كشيد. فاطي جون... فاطي جون... جون جوني...
آقا راس راسي مرا دوست دارين؟...
آره فرشته عزيزم... آره جوني...
مرا بيشتر دوست دارين يا عفت خانم را؟
عفت...؟ الهي عفت قربون تو بشه... مرده شور شكل عنترش را... آه چرا مرا خفه ميكني عزيز جون...؟
پس عفت خانم را هيچ دوست نداري؟
ميخام سر به تنش نباشه... آخ چرا اينطوري وشگون ميگيري...؟ آه...!
عفت خانم ديگر طاقت نياورده و دستش را دراز كرد و كليد برق بالاي سرش را پايين زد و اتاق مثل روز روشن شد. بدبخت اكبرآقا وقتي زنش را در لحاف فاطمه يافت زبانش بند آمد.
تو... تو... تو...؟!
و عفت كه با موهاي ژوليده و قيافه برافروخته همچون نماينده عزرائيل جلوه ميكرد با زهرخندي گفت: آره عزيز جون... من... آره من...
ب... ب... ب... ببخش.
اينجا اومدي چه كني پير كفتار؟
(شرق...)
(با التماس) نزن... قربونت برم...
شرق... شرق...
غلط كردم عزيز جون... غلط
پدرسوخته من عنترم...؟ هان...؟
شرق...
بابا غلط كردم... نزن...
من قربون فاطمه برم هان...؟ درق...
بابا مردم... رحم كن...
فاطي جون كو...؟ شرق... شرق...
بابا توبه كردم... توبه...
ترق... شرق... و اكبر فلك زده كه در زير دست و پاي عفت كاملا كلافه شده بود براي فرار از مخمصه از جا برخاست ولي از شدت عجله سرش محكم به چارچوب اتاق خورد و بيهوش شده و افتاد...
الان مدتي از ماجراي آن شبها ميگذرد و اكبرآقا كه از شكرخوري شبانه توبه كرده است، شبها مثل بچه آدم در كنار زنش كپه مرگ ميگذارد...!!
صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره
- سلام . کیه؟
- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابایی ما که عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
- نه!
- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!!